سلام

امروز می خوام از روز خواستگاری بگم

مهدی یادته روز خواستگاری را . روز خواستگاری از یه طرف شور و اشتیاق داشتم و از طرف دیگه استرس و نگرانی . روز ۲ مهر مهدي به همراه خانوادش ( مامان و باباش و عمه هاش  و عموش) اومدید خواستگاری . با یه دسته گل خیلی زیبا .من مدام به مهدي زنگ می زدم که کجایی و الان داری چی کار می کنی یه بارش که زنگ زدم  گفت که آرایشگاه هست . یه بارشم گفت تو گل فروشیه تا این که خلاصه زنگ در خونه به صدا در اومد و من رفتم تو آشپزخونه و برای این که تنها نباشم زن داییم و زن داداشم پیشم موندند اما بعد نیم ساعت که گذشت اونها هم به جمع همهیوستند تا حرف هاتون را بزنید من هم چنان تو آشپزخونه بودم و گوشم را تیز کرده بودم که ببینم خانواده ها چی میگند . تا این که یک دفعه دیدم داداشم گفت دخترو پسر اصله کاری هستند و باید نظر اونها را پرسید بعد خانوادت گفتند که من بیام تو مجلس مامانم اومد دنبالم و من کنار عمم که رو به روی تو میشد نشستم . بعد گفتند که من و مهدي بریم تو یه اتاق دیگه تا با هم صحبت کنیم . حالا جالبش این بود که از یه طرف دو تا داییهام قبلش به من گفته بودند وقتی میری تو اتاق که صحبت کنی میگی که من اختیارم دست بزرگ تر هاست و زود بلند میشی از یه طرفم داداشم و زنش گفته بودند هر سوالی داری ازش بپرس و زودم بلند نشو من حالا مونده بودم چی کار کنم وقتی رفتیم تو اتاق من و مهدی که هیچ سوالی نداشتیم از هم بپرسیم فقط قول هایی که به هم داده بودیم را مرور کردیم که اونم پنچ دقیقه زمان برد بعدش گفتیم چی کار کنیم مهدی گفت اتل متل بازی کنیم وای مهدی یادته قبل از این که بیایند خواستگاری بهم می گفتی وقتی رفتیم تو اتاق بیا با هم اتل متل بازی کنیم بعد که دیگه دیدیم حرفی نداریم بزنیم من به مهدی گفتم بلند شو بریم که مهدی گفت نه الان تابلو هست بلند بشیم بعد منم قبول کردم از اون جایی که مهدی خیلی خوش تیپ و با کلاس شده بود من مدام نگاش می کردم به مهدی گفتم چقدر صورتت عوض شده که اونم گفت آرایشگر یعنی آقا وحید رو صورتش حسابی کار کرده بعد یه مدت که گذشت بلند شدیم و رفتیم پیش بقیه بعد من رفتم بین دو تا خواهرات نشستم و بهشون گفتم ما هیچ حرفی با هم نزدیم الکی نشسته بودیم خلاصه قول و قرار ها گذاشته شد و قرار شد که عید نوروز عقد کنیم اما عید نوروزم بنا به دلایلی که همه می خواستند برند مسافرت عقد رسمی ما شد روز ۲۴ تیر